عنوان:چطور شد كه عاشق زندگى شدم
http://www.birtak.com/family/id/007887.php
مردم هميشه از من مى پرسند: «چطور شد كه عاشق زندگى شدى » خب! راستش را بخواهيد؛ نمى دانم. اگر فكر مى كنيد به بلندترين كوه دنيا در نپال رفته ام و بعد ناگهان وحى بر من نازل شده، متأسفانه بايد نااميدتان كنم. اگر مى توانستم به شما بگويم كه اين قضيه چطورى شروع شد، واقعاً مى گفتم، ولى اگر در اين باره حرفى بزنم، راست نگفته ام. من واقعاً نمى دانم از چه موقع شروع شد، ولى حس مى كنم همه چيز زير سر پدر و مادر بى نظيرم باشد. آنها ديوانه ترين آدم هاى دنيا بودند.
هر دوتايشان را مى گويم. حسرت مى خورم كه ديگر در ميان ما نيستند. وگرنه مى توانستم عاشقشان باشم و اين عشق را با شما تقسيم كنم. آنها خيلى ديوانه بودند و خطى از ديوانگى را درپيش گرفتند و رفتند و رسيدند! اين خط سير، بسيار زيبا بود. گمانم بهترين كار اين است كه كمى از آنها ديوانگى ياد بگيريم. دارم از ديوانگى حيرت انگيزى حرف مى زنم كه شما هم گاهى از آن خبر داشته ايد و موجب مى شود كه همه چيزهاى ديگر به شكل ديوانه وارى عاقلانه به نظر برسند.
همه مى گويند: «اين بوسكاليا ديوانه است». بايد مى ديديد كه در دانشگاه چه شهرتى دارم. در آنجا مى گويند: «بوسكاليا از مخ آزاد است». خيلى عالى است! چنين شهرتى به من آزادى عجيبى مى دهد. وقتى همه فكر كنند از مخ آزاد هستيد، مى توانيد به هر حيطه و محيطى كه براى عاقلان ممنوع است، نزديك شويد، در حالى كه اگر عاقل باشيد، پاسبان خبر مى كنند! من شخصاً اميدوارم قبل از آن كه پاپاها و مامان ها و خواهرها و برادرها بميرند، بتوانيم در صلح و صفا دركنار هم زندگى كنيم و يكديگر را دوست بداريم. پاپا شنيده بود كه دارد از سرطان مى ميرد. من پيش او رفتم و گفتم: «پاپا دلم مى خواهد در اين فرصت باقيمانده برايت كارى بكنم. اگر دوست داشته باشى تمام اين مدت كنارت مى مانم. دلت مى خواهد تو را به ايتاليا ببرم » جواب داد: «نه، نه، نه! حالا ديگر اينجا كشور من است. دلم مى خواهد به سانفرانسيسكو بروم.» پاپا و مامان عادت داشتند در ساحل آنجا قدم بزنند، چون آنها را به ياد ايتاليا مى انداخت. هميشه هم همه عره عوره ها را كه ما باشيم با خودشان مى بردند و ما حسابى كيف مى كرديم. همگى با يك كوه بشقاب و صندلى راحتى و قابلمه و رختخواب، در آن شورولت كوچك قديمى تلنبار مى شديم و چنان آسوده و بى خيال و آرام به طرف سانفرانسيسكو مى رفتيم كه انگار فاصله آنجا تا خانه مان در لس آنجلس، دو هزار مايل بود! اين جور موقع ها هيچ كداممان عجله اى براى رسيدن نداشتيم و همين به ما كيف مى داد.
من نتوانستم جلوى مردن پاپا و مامان را بگيرم. جلوى مردن خودم را هم نمى توانم بگيرم، ولى دست كم مطمئن هستم تا آنجا كه شعور و دركم اجازه مى داد، از بودن آنها كيف كرده ام و تا عمر دارم، يك كوه خاطره شيرين دارم كه مى توانم براى شما تعريف كنم. اگر بشود آنچه را كه برايتان تعريف كردم شيوه عاشق زندگى شدن ناميد، پيشنهاد مى كنم شما هم امتحانش كنيد. به زحمتش مى ارزد.